منابع فارسی.. 74
منابع غیر فارسی.. 81
پیوست… 84
پیوست 1 : پرسشنامه راهبردهای مقابله ای لازاروس… 85
پیوست 2 : پرسشنامه اضطراب بِک… 88
چکیده
مقدمه: اعتیاد بلای خانمانسوز و ریشه مشکلات اجتماعی است و با توجه به این مسئله هدف از انجام این پژوهش بررسی اثربخشی آموزش مهارتهای زندگی بر استرس و شیوه های مقابله با استرس افراد معتاد مراجعه کننده به مراکز ترک اعتیاد است.
روش: جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه افراد مراجعه کننده به مراکز ترک اعتیاد استان کرمانشاه است.نمونه پژوهش تعداد 40 نفر بطور تصادفی در 2 گروه آزمایش و گواه قرار گرفتند، گروه آزمایش متشکل از 20 نفر از افراد معتاد که آموزش گروهی مهارتهای زندگی را در طول 10 جلسه هفتگی دریافت کردند و گروه گواه متشکل از همین تعداد افراد، که این آموزشها را دریافت نکردند. ابزار مورد استفاده در این پژوهش پرسشنامه های استرس بک و راهبردهای مقابله ای لازاروس و فولکمن بود که در دو مرحله پیش آزمون و پس آزمون بر روی 2 گروه آزمایشی وگواه انجام شد. برای تحلیل دادهها از شاخص آماری تحلیل کوواریانس، در نرم افزار spss استفاده شده است.
یافته ها: نتایج تحلیل نشان داد که آموزش مهارتهای زندگی، موجب کاهش معنا داری در میانگین نمرات استرس گروه آزمایشی نسبت به گروه گواه گردید.همچنین این آموزشها، موجب افزایش معناداری در میانگین نمرات راهبردهای مقابله ای مسئله محور در بین گروه آزمایشی شد اما این آموزشها موجب کاهش معناداری در
راهبردهای مقابله ای هیجان محور نگردید.
نتیجه گیری و بحث: نتایج این پژوهشها نشان داد که آموزش مهارتهای زندگی می تواند بعنوان یک روش مداخله ای مفید برای کاهش استرس و افزایش اتخاذ راهبردهای مسئله محور در برابر استرس معتادین به کار رود.
واژگان کلیدی : استرس، مهارتهای زندگی، راهبردهای مقابله ای، معتادان، کرمانشاه
1-1 مقدمه
سازمان بهداشت جهانی سلامت روانی را به عنوان “حالتی از بهزیستی که در آن فرد تواناییهای خود را میشناسد و میتواند با فشارهای روانی بهنجار زندگی کنار آید و به نحو پر ثمر و مولدی کار کند و برای اجتماع خویش مفید باشد “و” توانایی انجام رفتار سازگارانه و مثبت به گونه ای که فرد بتواند با چالشها وضروریات زندگی خود کنار بیاید” تعریف میکند و بطور کلی مهارتهای زندگی عبارتند از: توانا ییهای که منجربه ارتقای بهداشت روانی افراد جامعه، غنای روابط انسانی، افزایش سلامت و رفتارهای سلامتی در سطح جامعه میگردند. مهارتهای زندگی هم به صورت کسب راهکار سلامت و رفتارهای سلامت روانی و هم بصورت ابزاری در پیشگیری از آسیب های روانی- اجتماعی مبتلا به جامعه نظیر اعتیاد، خشونتهای خانگی و اجتماعی، آزارکودکان، خودکشی، ایدز و موارد مشابه قابل استفاده است. مهارتهای زندگی ابزاری قوی در دست متولیان سلامت روانی جامعه در جهت توانمندسازی جوانان در ابعاد روانی،اجتماعی است. این مهارتها به افراد کمک میکنند تا مثبت عمل کرده، هم خودشان و هم جامعه
یک مطلب دیگر :
پورتفولیو، سبد، انفرادی، پروژه،، استراتژیک، پورتفولیوی
را از آسیب های روانی-اجتماعی حفظ کرده و سطح بهداشت روانی خویش و جامعه را ارتقاء بخشند.(قاسم زاده ، 1383). فقدان آموزش لازم برای زندگی امروزه در تمام سطوح و مشاغل و طبقات اجتماعی به خوبی قابل مشاهده است و به تبع آن آموزشهای لازم برای زندگی، برای همه افراد و مشاغل و طبقات اجتماعی امری ضروری است اما تفهیم این مسئله و تغییر در رفتارهای غلط، موضوعی نیست که با صحبت کردن و یا چند جلسه مشاوره امکان پذیر باشد. بی شک انتخاب روشهای ناکارآمد، روابط اجتماعی ناموثر، عدم توانایی در بیان احساس، ناتوانی در کنترل خشم، بی تفاوتی نسبت به درد و رنج دیگری، ضعف در برقراری رابطه ای موثر از طریق گوش دادن فعال، برنامه ریزی برای اولویت بندی امور مهم زندگی، تصمیم گیری و حل مسئله و داشتن تفکر خلاق و انتقادی نسبت به دیده ها وشنیده هایمان، همگی وهمگی نیازمند اتخاذ دو مرحله مهم است: الف) شناخت روشهای مقابله کارآمد با بحرانهای زندگی ب)تغییر رفتارهای آموخته شده گذشته. این دو مرحله در آموزش مهارتهای زندگی برای فائق آمدن با مشکلات پیش رو در زندگی آموخته میشوند و باید این آموزشها از محورس تا مکانهای شغلی و هر محیطی دیگر که انسانها با هم زندگی میکنند ترویج و تشویق شود مخصوصاَ مکانها و مشاغلی که بیشتر در معرض فشارها، اضطراب و تنشهای گوناگون هستند(سهرابی، 1387). شاید اگر بدانیم که توجه به واقعیتها و اینکه در مرتبه اول این خودمانیم که سرنوشتمان را می سازیم نه دیگران، بتواند ما را در بدست آوردن راهبرد مناسب برای زندگیمان، یاری کند. در واقع یافتن چگونه زندگی کردن و درنهایت آموختن مهارتهای زندگی، همان فرمول مناسب برای دستیابی به زندگی مطلوبتر است(زندی، 1385).
اعتیاد یک بیماری جسمی ، روانی ، اجتماعی ومعنوی است (گلانتر،2006). یکی از مشکلات اساسی در جامعه است ؛ مشکلی که میلیون ها زندگی را ویران و سرمایه های کلان ملی را صرف هزینه مبارزه ، درمان و آسیب های ناشی از آن میکند. روزانه شمار زیادی از افراد به مصرف مواد روی می آورند و دچار پیامدهای جسمانی ، روانی ، فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی ناشی از آن می شوند.کشور ما نیز بنا به برخی دلایل فرهنگی ، باورهای اشتباه وموقعیت جغرافیایی خاص ، وضعیت مناسبی برای روی آوردن جوانان به اعتیا دارد(خلعتبری وبازرگانیان، 1390). اعتیاد مصرف تکراری مواد است بصورتی که باعث شکست در کار ، تحصیل ، نقش های خانوادگی یا موقعیت های حساس مثل رانندگی با اتومبیل می شود یا مشکلات قانونی مرتبط به مصرف مواد ایجاد می کند (فونتین، 2007).از تبعات اعتیاد افت تحصیلی فرزندان، افزایش آمار طلاق و خشونت خانوادگی است (وست، 2006).مصرف مواد نه فقط سلامت فرد ، بلکه سلامت خانواده و جامعه را نیز به مخاطره می اندازد و موجب انحطاط روانی و اخلاقی فرد می شود (پرویزی، احمدی ونیکبخت نصرآبادی، 1383). در زمینه وابستگی به مواد ، عوامل گوناگون روان شناختی ، اجتماعی، خانوادگی و زیست شناختی درگیر هستند(کولدر و استرود، 2009؛ فرانکویس، اوریاکومب و تیگنول، 2000). پدیده اعتیاد به مواد مخدر مسئله ای جهانی است که همه کشورها به نوعی با آن درگیرند و هریک با توجه به زیرساختهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود راه حل هایی را برای برخورد با این معضل برمی گزینند (آقابخشی، صدیقی، اسکندری، 1388). اعتیاد به مواد مخدر از مسائل ومعضلات اجتماعی عصر حاضر خصوصا در کشورهایی مانند ایران با شرایط اجتماعی جوان و شرایط جغرافیایی خاص خود می باشد. فرد معتاد به علت اینکه پا را فراتر از هنجارها و ارزشهای اجتماعی گذاشته، منحرف تلقی می شود. وی بیماری است که معلول شرایط اجتماعی و فرهنگی واقتصادی است و منحرفی است که مسیر انحرافی اش او را به دیگر انحرافات سوق میدهد. اعتیاد بحرانی اجتماعی برای ایران است که اگر به آن رسیدگی نشود، انواع واقسام انحرافات، بیماریها ومشکلات اجتماعی را در آینده ای نزدیک به دنبال خواهد داشت (مظفر، ذکریایی و ثابتی، 1388).
استرس: استرس رابطهای میان فرد و محیط است که فرد آن را افزون از حد توانایی و امکاناتش برآورده کرده و برای بهزیستیاش مخاطره آمیز قلمداد میکند (لازاروس و فولکمن، 1984). سلیه استرس را وضعیتی پویا برای موجود زنده توصیف میکند که از تعامل ارگانیسم با محرک یا شرایطی مضر و آسیبرسان ناشی میشود (به نقل از هینکل، 1973).
استرس والدینی : تنیدگی والدینی اصطلاحی است که مشخص کننده ادراک تنیدگی در نظام والد- کودک است که هم ویژگیهای تنیدگیزای کودک و هم پاسخهای
والدین به این ویژگیها را در بر میگیرد (ابیدین، 1980، به نقل از دادستان، 1386).
معنویت درمانی( آموزش مهارتهای معنوی): شیوه درمانی است که در آن بعد متعالی مراجعان در نظر گرفته می شود و درمانگر به صورتی کاملا بی طرفانه و غیر قضاوت
یک مطلب دیگر :
گرایانه با احساس تمام مسایل معنوی مراجع را دنبال می کند و ضمن در نظر گرفتن باورهای فرهنگی – مذهبی درمانگر سعی می کند فرد را باورهای معنوی و خداوند نزدیک تر کند. به عبارتی معنویت درمانی یعنی درمان رنج و آلام درونی و برونی انسان از طریق امور متعالی و ماوراء طبیعی. هشت عنصر معروف معنویت درمانی ( آموزش مهارتهای معنوی) عبارتند از “مراقبه و تمرکز”، “توکل و توجه به دنیای نادیده و قدرت لایزال و غیر قابل تغییر”، “دعا و نیایش”، “توبه و گذشت”، “کفاره و جبران و بخشیدن و عفو کردن”، “نوعدوستی”، “شکرگذاری” و “صبر”.
تعاریف عملیاتی متغیرها:
در میان کودکان کم توان ذهنی،کودکان و دانش آموزان کم توان ذهنی آموزش پذیر کودکانی هستند که علی رغم توانایی برای یادگیری خواندن، نوشتن و عملیات ساده ریاضی از طریق آموزش و تمرین، نسبت به کودکان عادی همسال خود دارای تفاوت هایی می باشند، احتمالا یکی از این تفاوت ها در مهارت های شناختی، اجتماعی و حرکتی می باشند )سیمین قلم وعلی بخشی، 1390 ؛ ملک پور،1391؛ یانگ و سو[3]، 2012 (این گونه کودکان بهره هوشی بین 55 تا 74 دارند و در زمینه مهارت های زبانی، قدرت ادراکی، ظرفیت حافظه، تخیل و خلاقیت ازتوانایی پایینی برخوردار هستند )افروز، 1389).
موضوع بازی و تأثیر آن بر رشد شناختی، اجتماعی و حرکتی دانشآموزان در حوزه روانشناسی، پیکره وسیعی از تحقیقات و پژوهشها را به خود اختصاص داده است. در واقع شروع بازی را میتوان به گذشتههای دور حتی بدو پیدایش انسان نسبت داد. اولین مورد استفاده از بازی در درمان، به پسری پنج ساله به اسم هانس کوچولو مربوط است که فروید طی آن به درمان ترس بیمارگونه کودک پرداخت.
به این ترتیب بهترین کارهای اولیه با کودکان براساس روشهای فروید[4] انجام گرفت. بنابراین روانکاوان سهم زیادی در پیشرفت ادبیات درمانی بازی داشتند و از جمله فروید به خاطر ارائه نظریه تداعی آزاد و استفاده از آن در تبیین بازی کودکان به عنوان پدر بازی درمانی شناخته شده است. در اوایل قرن بیستم درمانگری به نام «هلموت» برای نخستین بار بازی درمانی را به کار گرفت «آنا فروید[5]» و «ملانی کلاین[6]» کار «هلموت» را ادامه دادند و بازی درمانی را وارد کار روانکاوی خویش کردند (حسین نژاد، 1389).
در دهه 1920 درمانگاههای راهنمایی کودک فنون بازی سازمانیافته را ابداع کردند. «دیوید لوی[7]» (1939) به منظور کمک به کودکانی که به علت تخلیه هیجانی و دستیابی به بینش مشکلاتی داشتند «درمان راه اندازی ساخت دار» را به وجود آورد.
در بازی درمانی ، طرحریزی مجموعهای از موقعیت های ویژه مد نظر میباشد که میتواند از نقطهنظر بالینی چارچوب وسیعتری از رواندرمانی با کودکان فراهم آورد، لذا پرداختن به امر بازی ضروری است لندرث[8]( به نقل از آرین، 1388) اظهار میدارد در تجربه بازی درمانی محوطه امنی به کودک داده میشود. تا خود را امتحان کند از طریق بازی خود را اظهار دارد و با انجام این کار یاد بگیرد که خود را بهتر بشناسد تا بدان جا که دانش خود را در مورد بهکارگیری ظرفیتهای خود در راههای مناسب تر بالا ببرد.
بیان مسأله
بازی جزیی از زندگی انسان از بدو تولد تا زمان مرگ است. انسان از نظر فیزیولوژیک نیاز به جنبش و حرکت دارد و بازی جزء مهم این جنبش و حرکت است.انسان برای رشد ذهنی و اجتماعی خود نیاز به تفکر دارد و بازی خمیرمایه تفکر است (مهجور، 1390).
به نظر دیل لبو[9] (1967) اولین مدافع مطالعه بازی کودکان جهت درک و آموزش آنها «روسو» بود. او در کتاب امیل[10] عقایدش را در مورد اهداف آموزش کودک بیان نمود. روسو بر اهمیت بازی برای درک کودکان تاکید و توصیه میکند که معلم باید برای ملحق شدن به بازی شاگردانش با ایفای نقش کودک، معاشری مناسب برای آنها باشد. البته تعاریف روسو در مورد بازی و تفریحهای کودکان بیشتر در جهت اهداف تربیتی بوده است تا اینکه بر کاربردهای تحقیقاتی و درمانی مدرن بازی منطبق باشد (احمدوند، 1389). «لاندرت[11] » (1982) اظهار داشت بازی درمانی را میتوان در تمام رویکردهای مشاورهای به کار گرفت. از نظر او این شیوه درمانی روش اصلی کار با کودکان 2 تا 12 ساله است. زیرا رشد شناختی آنها محدود است و نمیتوانند افکار و احساسات خود را به زمان بیاورند. او بازی را جزء جدانشدنی زندگی کودکان و شیوه طبیعی یادگیری و ارتباط برقرار کردن آنها با دیگران معرفی میکند و «شافر[12]» (2007) اظهار میدارد که در دهه اخیر علاقه شدیدی به موضوع و حرفه بازی درمانی
به وجود آمده است (به نقل از حسین نژاد، 1389).
براساس مراحل رشد ذهنی، همکاران پیاژه به بررسی رشد ذهنی کودکان عقبمانده ذهنی در چارچوب نظام پیاژه پرداختند و به این نتیجه رسیدند که عقبماندگان متوسط[13] از مرحله پیش عملیاتی (7-2) سالگی و عقبماندگان سطحی از مرحله عملیات عینی (12-7) سالگی جلوتر نمی روند و این کودکان از نظر تحول ذهنی 2/1 تا 4/3 یک کودک عادی میباشند (جوادیان، 1388).
نظریهها و پژوهشهای مربوط به رشد کودک نشان میدهد که کودکان در آغاز تا بلوغ از مراحل مختلف رشد میگذرند. در مرحله حسی- حرکتی[14] آنان به مدد حس و جنبش و در حیطه حرکتی[15] درباره محیط اطراف خود به تجربه میپردازند و به تدریج به سوی مرحله ادراکی[16] پیشرفت میکنند. هر دو مرحله فوق پایه و اساس پیشرفت و ارتقا آنان به سطح شناختی[17] است برخورداری کودکان از یک زمینه غنی و استوار از تجربیات حرکتی- ادراکی موجب رشد خودپنداره[18] و تصور بدنی[19] و حس اعتمادبهنفس در آنان میشود بنابراین غنیسازی رشد این فرایند در کودکان ضروری است و کودکانی که در پاسخدهی مناسب در این فرایند فرو می مانند در یادگیری نیز با دشواریهایی مواجه خواهند گشت (سازمند، طباطبایی، 1389). تحقیقات نشان میدهد که کودکان کم توان ذهنی معمولاً در این فرآیند با تأخیرهایی مواجهاند بنابراین با توجه به نقشی که بازی میتواند در غنیسازی این فرآیند ایجاد نماید لازم است به آن پرداخته شود. به طوری که «هارلوک» به نقش بازی در ارتباطهای اجتماعی تاکید دارد. «استرانگ» بازی را بهترین چراغ هدایت برای درمان بلوغ اجتماعی کودک میداند «اسپنسر» اظهار میدارد بازی وسیله سلامت جسم و پرورش حواس است. پیاژه با مشاهده بازی کودکان خود موفق به کشف قوانین رشد ذهنی گردید و نظریه «رشد مراحل ذهنی» را ارائه نمود (احمدوند، 1389).
روانشناسان معتقدند که بازی به کودکان فرصت میدهد که تواناییهای جسمانیشان را در مقایسه با معیارهای خود و دیگران آزمایش کنند و از طریق بازی حس بینایی، شنوایی و لامسه آنان پرورش مییابد. لذا با توجه به اثرات و نقش بازی در کلیه ابعاد زندگی کودکان و بهرهگیری از بازی در قالب بازی درمانی که درمانگر بر جنبهها و رابطه هیجانی بین خود و کودک تاکید و توجه دارد و امروزه نیز رویکردها و روشهای متفاوت و رایج بازی درمانی شامل بازی درمانی آدلری، بازی درمانی گشتالتی، بازی درمانی رفتاری- شناختی و بازی درمانی راجرزی مورد استفاده قرار میگیرد.
نگارنده در این پژوهش توجه خود را به کودکان عقبمانده ذهنی آموزش پذیر جلب کرده است، تا با توجه به نقش درمانی بازی و ویژگیهای این کودکان فرصتهایی را برای آنان فراهم آورد تا به طور عمیق و در مکانی امن بتوانند تواناییهای خود را برای انسان بودن (که حق آنها است) تجربه کنند. این تجربه میتواند از طریق یک رابطه امن و در قالب بازیهای آموزشی، حرکتی و اجتماعی که بین درمانگر و کودک برقرار میگردد حاصل شود. زیرا تحول اجتماعی یکی از حیطههایی است که در این کودکان دچار آسیب شده است. کودکان عقبمانده ذهنی در توانایی برقراری، حفظ و تداوم یک رابطه منطقی اجتماعی ضعفهایی آشکار دارند. ظرفیت و کشش پایین ذهنی آنان منجر به عدم درک صحیح آنها از روابط اجتماعی میگردد. براساس مراحل رشد ذهنی، همکاران پیاژه به بررسی رشد ذهنی کودکان عقبمانده ذهنی در چارچوب نظام پیاژه پرداختند و به این نتیجه رسیدند که عقبماندگان متوسط[20] از مرحله پیش عملیاتی (7-2) سالگی و عقبماندگان سطحی از مرحله عملیات عینی (12-7) سالگی جلوتر نمی روند و این کودکان از نظر تحول ذهنی 2/1 تا 4/3 یک کودک عادی میباشند (جوادیان، 1388).
از آنجا که در کودکان کم توان ذهنی اختلال حرکتی مشاهده میشود و فعلوانفعالات فیزیکی آنان در رابطه با محیط و سایر افراد عموماً در سطح نازلتری از هنجارهای طبیعی جامعه انجام میشود و به نقل از (منصور دادستان، 1386) کودکان معلول ذهنی عموماً دچار «کودنی حرکتی» میباشند. (فیت به نقل از شریفی درآمدی، 1386) اظهار میدارد که کودکان عقبمانده ذهنی در انجام امور حرکتی بین دو تا چهار سال از کودکان عادی عقبترند. کودر[21] (2006 به نقل از شاکریان، 1390) با اجرای یک برنامه بازی و تربیت بدنی و حرکتی برای عقبماندگان ذهنی نتایجی را به دست آورد. به طوری که افراد شرکتکننده در تحقیق وی از نظر هماهنگی، چابکی و آناستقامت پیشرفت کرده بودند. رشد و تحول اجتماعی نیز یکی از حیطههایی است که کودکان عقبمانده ذهنی در توانایی برقراری ارتباط، حفظ و تداوم یک رابطه منطقی اجتماعی
یک مطلب دیگر :
صفتهای آشکار دارند (منشی طوسی، 1387) به لحاظ اهدافی که این پژوهش دنبال میکرد یعنی تأثیر بازی درمانی در رشد مهارتهای حرکتی، شناختی، اجتماعی کودکان کم توان ذهنی در شهرکرد.
لذا برای اعمال متغیر مستقل بازیهایی را که مبتنی بر افکار و دیدگاههای پژوهش گران است انتخاب و طراحی نموده است به نوعی که با این سه حیطه پیوند داشته باشد هرچند که نتایج حاصل از تحقیقات در این زمینه محدود بوده است اما قبل از اجرای بازیها لازم است مربی نکات زیر را مورد توجه قرار دهد.
1- چون هدف از ارائه بازیها تنها گذاشتن کودکان در یک اتاق یا مکان با مقداری وسایل بازی و اسباببازی که احتمالاً کودک نیز با آنها آشنایی دارد نیست لذا مربی (درمانگر) پس از برقراری ارتباط با کودک باید ضمن اینکه احساس اطمینان به خود را به کودکان القا میکند عمیقاً به درک کامل از آنچه که انجام میدهد باشد. چون مفاهیمی که در این بازیها نهفته است بسیار فراتر از تفریح و سرگرمی است و آموزشدهنده مفاهیم اساسی به کودک میباشد تا سبب بالا رفتن مهارت در او گردد، در واقع بهرهگیری از روشها و فنونی است که صاحبنظران پیشنهاد کردهاند. بدین معنا که زبان شفاهی در بازیها به ویژه بازی گروهی کاربردی ندارد. زبان غیرکلامی مشروط بر آنکه همراه آموزش باشد مفیدترین وسیله در ایجاد ارتباط با کودکان دارای معلولیت به شمار میآید (نظری نژاد، 1387).
2- چون این بازیها بیانگر رابطه مشخص میان مربی و کودک است لذا مربی باید سعی کند بازیها طوری اجرا شوند تا برای کودک خوشایند باشند و نشاط و شادی را در او برانگیزاند و ضمن لذت بردن کودک از بازی اهداف درمانی نیز تحقق یابد.
3- برای حفظ علاقه کودکان به بازی باید از وسایل مختلفی که برای این منظور در نظر گرفته شده است به تناوب استفاده شود.
4- بازیها براساس سطح توانایی کودک ارائه میگردند و هدف آن است که کودک عقبمانده ذهنی از نظر مهارت مورد نظر پیشرفت کند.
5- به هر بازی 15 الی 20 دقیقه اختصاصی داده میشود البته مربی و درمانگر میتواند تا زمانی که کودک اشتیاق به بازی را از دست نداده است بازی را متوقف نکند.
6- اتاق بازی شبیه یک کلاس نیست بلکه همانند آزمایشگاهی است که وسایل، ابزار و اسباببازیهای متنوعی وجود دارد که متناسب با اهداف بازی در اختیار کودک قرار میگیرد. استرین (2007) اظهار میدارد که آماده سازی محیط میتواند فعالیت بازی کودکان را افزایش دهد. (نظری نژاد، 1387).
7- در یک جلسه بازی درمانی مربی (درمانگر کودک) میتواند با انتخاب بازیهایی که ارائه شده است یک یا دو بازی را از هر حیطه انتخاب و پس فراهم آوری شرایط و مکان بازی اقدام به بازی کرد.
8- بهکارگیری متغیر بازی در این پژوهش همراه با مداخلات و همراهی مربی و درمانگر است زیرا هدف از بهکارگیری بازیها توجه به جنبههای اصلاحی و درمانی آن نیز میباشد. به همین دلیل از اصطلاح بازی درمانی که در ارزشهای بازی جنبه درمانی نیز دارد بهره گرفته شده است.
در واقع در این تحقیق در صدد آن هستیم تا به مطالعه اثربخشی بازی درمانی در رشد مهارت های شناختی، اجتماعی و حرکتی دانش آموزان کم توان ذهنی آموزش پذیر بپردازیم.
اهمیت و ضرورت انجام تحقیق
طبق آمارهای بینالمللی در هر جامعهای حدود 10% کودکان به دلایل مختلف قادر نیستند همسان با هنجارهای گروه سنی خود در حیطههای شناختی و اجتماعی و حرکتی عمل نمایند.
و به نوعی تأخیر در این فرایندها دارند و از آنجا که بازی به عنوان یک هدف کلی و بازی درمانی به عنوان یکی از اهداف ویژه بازی میتواند زمینه لازم را برای برقراری ارتباط با کودکان و به ویژه کودکان کم توان ذهنی فراهم آورد تا از طریق طرحریزیهای موقعیتی بتوانیم فرآیند رشد و یادگیری آنان را تسهیل نماییم و تاکنون این فرصت به صورت عملی فراهم نشده است تا بتوانیم اثرات آن را به صورت علمی و تجربی بررسی نماییم. لذا برای فراهم آوری این فرصت جهت کودکان کم توان ذهنی ضرورتهای زیر به نظر میرسد:
1- فراهم آوری روش جدید و مفید برای آموزش کودکان کم توان ذهنی
2- فراهم آوری زمینه جهت رشد مهارتهای شناختی کودکان کم توان ذهنی از طریق بازی در مدارس
3- بررسی و آزمایش متدهای بازی در جهت رشد مهارتهای حرکتی و اجتماعی کودکان کم توان ذهنی
2-3-10-3 مسئولیتپذیری. 110
2-3-10-4 همدلی. 111
2-3-11 طلاق والدین و تابآوری کودکان. 111
2-3-12 منابع تاب آوری در فرایند طلاق. 117
2-3-13 فاکتورهای حمایتی و تابآوری کودکان طلاق. 118
2-3-14 سیستمهای حمایت اجتماعی فراخانوادگی برای تابآوری کودکان طلاق. 119
2-3-15 آموزش و افزایش تابآوری و برنامه های افزایش آن. 121
2-3-16 نگاهی اجمالی به پژوهشهایی در قلمرو تابآوری. 123
2-4 برنامه های مداخله ای برای کودکان طلاق. 125
2-4-1 هدفهای برنامه CODIP. 131
2-4-2 ملاحظات کلی در رابطه با اجرای برنامه CODIP. 136
2-6- مطالعات انجام شده پیرامون اثر بخشی برنامه CODIP. 139
2-6-1 پژوهشهای داخلی. 139
فصل سوم: روش و طرح پژوهش
مقدمـه 145
3-1 روش پژوهش… 146
3-2 ابزار پژوهش… 148
3-3 تعیین اعتبار و روایی پرسشنامه تابآوری. 152
3-4 شیوه اجرای پژوهش… 153
3-5 روش تجزیه و تحلیل دادهها در چهارچوب طرح پژوهش… 154
3-6 قلمرو تحقیق( زمانی، مکانی، موضوعی) 154
3-7 ملاحظات اخلاقی پژوهش… 155
3-8 تکمیلی. 155
3-8-1 مقیاس سنجش عقاید کودکان درباره طلاق (CIADS) 156
3-8-2 فرم ارزیابی والدین (PEF) 156
3-8-3 فرم ارزیابی رهبر گروه (GLEF) 156
فصل چهارم: تجزیه و تحلیل دادهها
مقدمـه 160
4-1 تعیین اعتبار و روایی پرسشنامه 161
4-2 آمار توصیفی و اطلاعات جمعیتشناختی. 169
مقدمـه 189
فصل پنجم: نتیجه گیری و بحث
5-1 مروری بر مساله، پیشینه، هدفها، چارچوب پژوهش انجامشده 191
5-2 بیان مختصر یافتهها 192
5-3 نتیجه، بحث، تبیین و تفسیر یافتهها به تفکیک فرضیهها 193
5ـ4 موانع و محدودیتها 206
5ـ5 پیشنهادها 208
5-6 جمعبندی و نتیجهگیری نهایی. 210
فهرست منابع………………………………………………………………………………………………………. 213
پیوست ها ………………………………………………………………………………………………………….. 236
Abstract 285
هدف: پژوهش حاضر با هدف مطالعه مدل مداخلهای ویژه کودکان طلاق و اندازهگیری اثربخشی آن بر بهبود راهبردهای خودکنترلی و سازه های تاب آوری آنان انجام شد.
روش: بدین منظور ابتدا پرسشنامه توانمندیهای اجتماعی-هیجانی و تاب اوری مرل (2008) روی 130 دانشآموز مقطع ابتدایی با روش تحلیل عاملی، تعیین اعتبار و روایی شد. برای پژوهش اصلی از جامعه آماری 193 نفری کودکان 8 تا 12 ساله طلاق شهرستان کاشمر در سال 1393، گروه نمونه 40 نفری( 23 دختر و 17 پسر) به روش نمونهگیری در دسترس و با حفظ معیارهای ورود به پژوهش انتخاب شدند و در گروههای آزمایش و کنترل قرار گرفتند. هر دو گروه به پرسشنامه خودکنترلی ادراک شده کودکان (هامفری، 2000) و پرسشنامه تاب اوری در پیشآزمون و پسآزمون و مرحله پیگیری پاسخ دادند، در این میان 15 جلسه برنامه مداخلهای به میزان سه روز در هفته و هر جلسه 45 دقیقه به طور گروهی برای گروه آزمایش اجرا شد. در پایان، دادهها با فنون آماری در چارچوب یک طرح نیمهآزمایشی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند.
یافتهها: این برنامه مداخلهای موجب افزایش معنادار نمرات خودکنترلی، خودکنترلی میانفردی، خودسنجی، تابآوری، وخودتنظیمی کودکان طلاق شد، این افزایش برای توانمندی اجتماعی معنادارنشد، در مقابل، این مداخله باعث کاهش نمره همدلی شد.با پیگیری سه ماهه، مشخص شد اثرتمام تغییرات ماندگار است . همچنین جنسیت کودک در اثربخشی مداخله بیتاثیر شناختهشد ولی جنسیت والدسرپرست بشرط اینکه مادر باشد توانست بر بهبود نمره تابآوری اثربگذارد.
نتیجهگیری: زندگیهای دور از معنویت، صنعتی و پردغدغه امروز، روزبروز بر تعداد خانوادههای طلاق میافزاید، و خیل عظیمی از آنان از اثرات منفی ناشی از آن بر کودکانشان واقف نبوده و شیوههای صحیح برخورد با آنها را نمیدانند. بدون شک چنان چه مداخلاتی از این نوع ارائه شود قطعا از بروز برخی مشکلات عاطفی و رفتاری در این دسته از کودکان پیشگیری به عمل
خواهد آمد.
کلیدواژهها: برنامه مداخلهای ویژه کودکان طلاق، تابآوری، خودکنترلی.
خانواده کارکردهای مختلفی برای اعضای خود، مخصوصا کودکان دارد؛ مثل احساس تعلق
و دلبستگی، فرهنگپذیری و اجتماعیشدن، تکوین شخصیت، ارضای نیازهای عاطفی، شکلگیری هویت شخصی و جمعی. فروپاشی خانواده مخصوصا در شکل طلاق در همه این کارکردها اختلال ایجاد میکند و از آنجا که گروه کودکان، مهمترین مرحله تحولی را طی میکنند گزینه های مناسبتری برای دریافت بیشترین آسیبهای طلاق هستند(داهل[1]، هانسن[2] و ویگنس[3]، 2014).
ناکامیها، نیازهای ارضا نشده، تعارضهای شناختی و رفتاری کودکان خانوادههای گسسته، پریشان و ناسازگار، زمینه های لازم بروز جرائم فردی و اجتماعی را مهیا میکند(حسینی نثار
و فیوضات، 1390). کمک به بهزیستی روانی و کیفیت بخشی به احساس و شناخت این کودکان
از گرفتار شدن آنان در چرخه معیوب تعاملات اجتماعی میکاهد.
بررسی مطالعات انجام شده درباره اثربخشی برنامههای گروهی برای کودکان طلاق نشان
این برنامه یک برنامه مداخلهای 15 جلسهای است که بر عوامل حمایتی مرتبط با بهزیستی
در کودکان بعد از طلاق تمرکز دارد و اساسا بر بهبود توانایی کودک برای مقابله با استرسهای مربوط به طلاق طراحی میشود، به این صورت که محیط گروهی حمایتگری را برای یادگیری و تمرین مهارتها ایجاد میکند. این برنامه که یکی از موفقترین برنامههای کودک محور در رابطه با طلاق برای کودکان سن دبستان است، بهصورت گروهی اجرا میشود و طراحی شدهاست تا توانایی کودکان را برای مقابله موثر با چالشها و تغییرات فراوانی که همراه طلاق هستند افزایش دهد، در واقع هدف نهایی و مهم برنامه، ارتقای تاب آوری و سازگاری کودکان است(لیکروی[7]، 2008).
این پژوهش بر آن است تا تاثیر اجرای برنامه مداخلهای را بر خودکنترلی[8] و تاب آوری[9] کودکان طلاق و زیرمقیاسهای آن بررسی کند.
از دهه 1980، نرخ طلاق در همه کشورهای صنعتی و در بسیاری از کشورهای نیمه صنعتی، حتی در کشورهایی که موانع مذهبی و حقوقی محکمی دارند افزایش یافته است. در سالهای اخیر این معضل اجتماعی در کشور ما آمار رو به رشدی داشته است.
آماری که توسط مرکز آمار ایران منتشر میشود حاکی از رشد بیش از دو و نیم برابری میزان طلاق در یک فاصله ده ساله از سال 1380 تا 1390 بوده است.
آمارهای موجود در خصوص ازدواج و طلاق در دنیا حاکی است که بالاترین نرخ طلاق دنیا در سال 2007، مربوط به کشور سوئد با 9/54 درصد طلاق میباشد و کشور آمریکا رتبه دوم را به خود اختصاص داده است، کشور ایران در این رتبه بندی، رتبه سیویکم را دارد. آمار طلاق چنان رو به گسترش است که برطبق آمارهای ارائه شده توسط سازمان ثبت احوال کشور، در سال 1389 میزان طلاق نسبت به سال گذشته خود، 1/9درصد رشد داشته و نسبت ازدواج به طلاق 5/6 بوده است؛ یعنی در مقابل هر 5/6 ازدواج ثبت شده، یک طلاق به ثبت رسیده است در حالیکه این نسبت درسال1390، 1/5 بوده است، یعنی در قبال هر پنج ویک دهم ازدواج ثبت شده، یک طلاق ثبت شده است(توکلی، 1391).
طلاق میتواند زمینهساز بسیاری از معضلات دیگر نظیر خودکشی، اعتیاد و جرم و … شود. بدین ترتیب است که طلاق بعنوان یک معضل مهم اجتماع، محل توجه گسترده دارد.
طلاق علت دامنه وسیعی از مشکلات رفتاری و هیجانی جدی و پایدار کودکان و نوجوانان است. تعداد، شدت و طول مدت جدائیها و استرسورهای ایجاد شده توسط طلاق از یک کودک
به کودک دیگر و از خانوادهای به خانواده دیگر و در طی زمان متفاوت است.
ماهیت جدایی، سازگاری والدین، منابع دردسترس، تضادها و همکاری بین والدین بعد از طلاق، ازدواج مجدد والدین، ثبات منابع مالی، و منابع روانی خود کودک در اینکه چگونه این استرسها
بر کودک تاثیر بگذارد نقش بسزایی دارد(کلی[10] و امری[11]، 2003). اکثریت کودکان آمادگی هیجانی کمی برای جدایی دارند و با پریشانی و عصبانیت و اضطراب به طلاق واکنش نشان میدهند، حتی در کودکانی که در ابتدا مشکلات اندکی دارند یا زودتر با طلاق سازگار میشوند، مشکلات رفتاری
و روانی ناشی از طلاق، ممکن است بعدا در زندگی و در مواجهه با چالشها و تکالیف رشدی جدید عود پیدا کند (هترینگتون[12] و استنلی هاگان[13]، 2009).
پژوهشها نشان می دهد که کودکان طلاق در معرض خطر بیشتر مشکلات روانی، رفتاری
و اجتماعی و تحصیلی هستند (آماتو[14]، 2001).
بیشتر کودکان طلاق، دورههای پراسترسی را قبل از طلاق والدین تجربه کردهاند، زمانی
که والدین در روابط متقابل خود، سازگاری کافی ندارند، از نقش والدگری خود و تکالیف و وظایف آن غافل میشوند، لذا فرزندان این خانوادهها از حقوق اولیه رشدی خود مثل پذیرش نامشروط، مهرورزی، نظارت مناسب، تعامل صحیح با اعضای خانواده و نظایر آن، محروم میشوند.
لذا قابل انتظار است که نشانههای کودکان رشدیافته، تابآور، سازگار، و خودکنترل را نداشته باشند یا کمتر درونی کرده باشند(اما[15]، کارلی[16]، میشل[17] و لورا[18]، 2015).
با توجه به آمار نگرانکننده طلاق و کودکان بازمانده از طلاق کشورمان و آسیبهای جدی
به پیکره جامعه و نسل آینده، پژوهش حاضر درصدد ارائه یک مدل نظری برای کاهش
یک مطلب دیگر :
لذا پژوهشگر، با اجرای برنامه مداخله ای ویژه این کودکان، درنظر دارد اثربخشی آن را بر بهبود راهبردهای خودکنترلی و تقویت تابآوری و سازههای چهارگانه آن(مسئولیتپذیری[19]، توانمندی اجتماعی[20]، خودتنظیمی هیجانی[21]، همدلی[22]) بسنجد و درصورت کارآمد بودن، این برنامه بتواند مورد استفاده خانوادهها، آموزش وپرورش، نهادهای مرتبط با طلاق و فرزندان طلاق قرار بگیرد.
در دوران مدرن، ساختار اجتماعی در معرض تغییرات بیوقفه است، گرچه افراد سعی
در پایداری و ثبات دارند ولی رشد شتابان شهرنشینی، رشدجمعیت، رشد تکنولوژی و فناوری، تغییر نهاد آموزش و پرورش، پیدایش ارتباط همگانی(تلویزیون، اینترنت و ….) و بسیاری از تغییرات کوچک و بزرگی که در اطرافمان در حال رخ دادن هستند از پیامدهای موثر در نهاد خانواده دوران مدرناند. در نتیجه زندگی شهری امروزی نوعی از زندگی است که گویا در بستر تغییرات اجتماعی عظیم طراحی شدهاست و نه تنها بهطور کلی در زندگی اجتماعی انسانها اثر میگذارد، بلکه بهصورت مشخص خانواده بهعنوان یکی از نقاط استراتژیک و گلوگاه مواجهه با این حجم انبوه تغییرات اجتماعی محسوب میشود(کلانتری، 1393).
شواهد موجود در جامعه حاکی از این واقعیت است که
ساختار خانواده در کشور دستخوش تحولاتی شده، بسیاری از کار ویژه های سنتی خانواده کمرنگ شده و تنشهای زیادی در روابط خانوادگی بوجود آمده است، بهحدی که خانواده بهعنوان ضربهگیر مهم جامعه، در معرض ضربه های بسیاری قرارگرفته است. هرچند که بخش اعظم ضربه های وارد شده بر خانواده را میتوان به سیل تازگی و تجدد، تنوع و کثرت جامعه امروز و نیز نوعی همگرایی در کنشهای فرهنگی ناشی از تحولات تکنولوژیهای اطلاعاتی و ارتباطی نسبت داد، اما بههرحال از این هجوم گریزی نیست و زحمت نهاد خانواده برای مقاومت و پایداری در برابر تندبادها، بیشتر از دو چندان شده است(افسری و اسماعیلنیا، 1393).
آثار و عوارض طلاق فقط به افراد خانواده منتهی نمیشود، بلکه از عوارض اجتماعی آن هم نباید غافل بود که در برخی موارد هزینههایی را به جامعه تحمیل میکند، از جمله هزینه هایی که برای کنترل و پیشگیری جرایم و بزه های اجتماعی ناشی از طلاق توسط جامعه پرداخته میشود. بارزترین پیامد طلاق از نظر کمی و کیفی بر روی کودکان و زنان است.
برخی از مسائل و آسیبهای اجتماعی که از هم گسیختگی خانواده و نزاع درون آن برای کودکان به همراه دارد، گسترش بزهکاری کودکان، فرار کودکان، خودکشی، کار خیابانی و مصرف مواد و الکل است. برخی از بزهکاران جوان متعلق به خانواده هایی هستند که دچار تعارض و کشمکش های خانوادگی
و اختلالات روانی هستند. وجود این گونه تنش ها در خانواده میتواند آن ها را وادار به فرار از خانه کند تا با گروه بزهکاران همکاری کنند. در روانشناسی جنایی، بروز انحرافات اجتماعی یا جامعه زدگی
و تشکیل گروه آسیب دیدگان اجتماعی ثمرهی جراحت عاطفی کودکان در خانواده های طلاق تشخیص داده میشود. آمارها مؤید این نکته است که بیشتر جرم و بزهکاری کودکان و نوجوانان ریشه در مسائل
و مشکلات خانوادگی و طلاق دارد. میزان جرایم و خودکشی در اطفال باقی مانده در طلاق بهنحو بارزی افزایش مییابد. از این اطفال خیلی بیشتر از دیگر همسالان آنها سوء استفاده جنسی میشوند
و اعتیاد نیز در میان آنان شیوع بیشتری دارد. تحقیقات انجام شده درباه علل بزهکاری کودکان نشان
میدهد که کودکان طلاق از امنیت روانی و عاطفی برخوردار نبوده و وجود جانشین مادر در محیط خانواده منجر به ناسازگاری، انحراف و فرار کودک از محیط خانواده می شود. برابر اظهارات مدیر کل امور آسیبدیدگان بهزیستی، 95 درصد دختران فراری از فرزندان خانوادههای طلاق هستند.(کاملی، 1389). مطالعههای متعددی مثل یافته انجسین(2014)، کروی(2008)، حسینی یزدی(1392) و گزارش مرکز امور مددکاری زندانهای کل کشور(1393) نشان میدهند اختلالهای فردی، و تعاملی نامناسب که زمینهساز افت تحصیلی، ترک تحصیل، گرایش به جرم، معیارهای نادرست انتخاب همسر، مشکلات رفتاری درونی و برونیسازی شده، استفاده از مکانیزمهای جبرانی مخرب و نظایر آن حاصل خودپنداره پایین، خودکنترلی ضعیف، و سطح کم تابآوری در کودکان آسیبدیده از خانوادههای نابسامان است، لذا هر برنامه و مداخله و آموزشی که بتواند عوارض و پیامدهای درونی طلاق را بر این کودکان کم کند
و در مقابل، توانمندیهای مقابلهای آنان مثل تابآوری، خودکنترلی و خودپنداره آنان را بهبود ببخشد بالقوه از آسیبهای بزرگتر فردی و اجتماعی پیشگیری خواهدکرد، امید است این پژوهش نیز با توجه
به ضرورتی که ذکر شد بتواند با افزایش سطح تابآوری و خودکنترلی کودکان خانوادههای طلاق،
از آسیبهایی که ذکر شد پیشگیری کند و خود کودکان، خانوادهها و جامعه، از آن بهرهمند گردند.
با توجه به اهمیت رشد شناختی در دوره تحولی کودکی دوم، و از آنجا که در این دوره، رشد شناختی کودک دچار تغییرات عمدهای میشود و تفکر کودک راهبردها و سازماندهی بیشتری دارد
و از نظم و منطق بیشتری برخوردار میشود لذا توانایی استفاده از منابع شناختی خود در فرایند حل مساله[26] دارند(مایرز[27]، 2009). از این رو متغیرهای شناختی و هیجانی- اجتماعی خودکنترلی